پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸

سر نخوانیم که سودا زدهٔ موئی نیست

آدمی نیست که مجنون پری‌روئی نیست

هرگز از بند و غم آزاد نگردد آن دل

که گرفتار کمند سر گیسوئی نیست

قبله‌ام روی بتانست و وطن کوی مغان

به از این قبله‌ام و خوشتر از این کوئی نیست

کس مرا از دل سرگشته نشانی ندهد

عجب از معتکف گوشهٔ ابروئی نیست

میتوان دامن وصلت به کف آورد ولی

ای دریغا که مرا قوت بازوئی نیست

هر مرض دارو و هر درد علاجی دارد

زخم تیر مژه را مرهم و داروئی نیست

سر موئی نتوان یافت بر اعضای عبید

که در او ناوکی از غمزهٔ جادوئی نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۰دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود
  2. غزل شمارهٔ ۳۱ز من مپرس که بر من چه حال می‌گذرد
  3. غزل شمارهٔ ۳۲دردا که درد ما به دوایی نمی‌رسد
  4. غزل شمارهٔ ۳۳نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد
  5. غزل شمارهٔ ۳۴دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد
  6. غزل شمارهٔ ۳۵ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
  7. غزل شمارهٔ ۳۶تو را که گفت که با ما وفا نشاید کرد
  8. غزل شمارهٔ ۳۷نقش روی توام از پیش نظر می‌نرود
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.