پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷

بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیست

بیش از این قوت سرپنجهٔ هجرانم نیست

کرده‌ام عزم سفر بو که میسر گردد

میکنم فکر و جز این چاره و درمانم نیست

روی در کعبهٔ جان کرده به سر می‌پویم

غمی از بادیه و خار مغیلانم نیست

سیل گو راه در او بند به خوناب سرشک

غرق طوفان شده اندیشهٔ بارانم نیست

سر اگر میرود از دست بهل تا برود

سر سودای سر بی سر و سامانم نیست

حسرت دیدن یاران جگرم سوخت عبید

بیش از این طاقت نادیدن یارانم نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۹نه به ز شیوهٔ مستان طریق ورائی هست
  2. غزل شمارهٔ ۳۰دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود
  3. غزل شمارهٔ ۳۱ز من مپرس که بر من چه حال می‌گذرد
  4. غزل شمارهٔ ۳۲دردا که درد ما به دوایی نمی‌رسد
  5. غزل شمارهٔ ۳۳نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد
  6. غزل شمارهٔ ۳۴دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد
  7. غزل شمارهٔ ۳۵ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
  8. غزل شمارهٔ ۳۶تو را که گفت که با ما وفا نشاید کرد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.