پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴

هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت

یکدم خیال روی توام از نظر نرفت

جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد

سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت

هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت

هم بیخبر بیامد و هم بی‌خبر برفت

در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد

کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت

عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت

کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت

شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند

کو چون عبید در سر این شور و شر نرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیست
  2. غزل شمارهٔ ۲۷بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیست
  3. غزل شمارهٔ ۲۸سر نخوانیم که سودا زدهٔ موئی نیست
  4. غزل شمارهٔ ۲۹نه به ز شیوهٔ مستان طریق ورائی هست
  5. غزل شمارهٔ ۳۰دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود
  6. غزل شمارهٔ ۳۱ز من مپرس که بر من چه حال می‌گذرد
  7. غزل شمارهٔ ۳۲دردا که درد ما به دوایی نمی‌رسد
  8. غزل شمارهٔ ۳۳نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.