پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷

رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت

چه چاره سازم از این پس چو چاره‌ساز برفت

سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست

نموده روی به بیچارگان و باز برفت

به گریه چشمهٔ چشم بریخت چندان خون

که کهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت

جز از خیال قد و زلف یار و قصهٔ شوق

دگر ز خاطرم اندیشهٔ دراز برفت

ز منع خلق از این بیش محترز بودم

کنون حدیث من از حد احتراز برفت

دریغ و درد که در هجر یار و غصهٔ دهر

برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت

عبید چون جرست ناله سود می‌نکند

چو کاروان جرس جمله بیجواز برفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۹ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداخت
  2. غزل شمارهٔ ۲۰مرا ز وصل تو حاصل به جز تمنا نیست
  3. غزل شمارهٔ ۲۱دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست
  4. غزل شمارهٔ ۲۲جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
  5. غزل شمارهٔ ۲۳حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست
  6. غزل شمارهٔ ۲۴هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت
  7. غزل شمارهٔ ۲۵در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نیست
  8. غزل شمارهٔ ۲۶دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیست
همه‌ی غزلیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.