پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۹۷

دلبرا گرد سرت جان و جهان گردان است

کعبهٔ وصل تو مقصود جهانگردان است

هر که را درد مَحبت نشود دامنگیر

آستین بر سرش افشان که ز بیدردان است

چون خط و خال تو پرگار مهندس نکشید

نقطهٔ فرد که در دایرهٔ فردان است

دیده در پای خیال تو گهر کرد نثار

چشم من خاک کف پای جوانمردان است

روشنی یافت رخ زرد من از سوز چو شمع

روشنی لازمهٔ چهرهٔ رخ‌زردان است

هر که با پیر زن دهر کند میل زن است

وانکه مردانه ازو در گذرد مرد آن است

ناصرا خانهٔ‌ افلاک نشد جای قرار

زانکه نُه محمل او گرد جهان گردان است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۹تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست
  2. شمارهٔ ۱۰۰زلفت به شور و فتنه اگر قلب ما شکست
  3. شمارهٔ ۱۰۱تو را شمایل موزون و شیوهٔ خوبست
  4. شمارهٔ ۱۰۲با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب است
  5. شمارهٔ ۱۰۳مرا که نشوهٔ‌ روح از می مغانهٔ توست
  6. شمارهٔ ۱۰۴مکن ملامت دُردی کشان باده پرست
  7. شمارهٔ ۱۰۵مشتاب یکدم ساربان، کز گریه پایم در گل است
  8. شمارهٔ ۱۰۶تو در بری و دیدهٔ بدخواه بر درست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.