پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۶

تو در بری و دیدهٔ بدخواه بر درست

بر در چه باک دشمن، گر دوست در بر است

چشمت به نوک غمزه مرا تیر دوز کرد

زلف تو را هنوز چه آشوب در سر است

بلبل به باد می‌رود از درد هر زمان

از حسن و ناز در سر گل باد دیگر است

تا من رخ تو را به صفت مهر گفته‌ام

شرمنده‌ام که وصف جمالت نه در خور است

از بس که خون گریسته‌ام بر در تو دوش

پر خون شده‌ست خاک در و آستان تر است

گر خاک بر سرم کنی از کوی خویش کن

زانرو که خاک پای تو بر سر نکوتر است

ناصر ز تیغ تو نتواند که سر کشد

کان حکم قاطع است که بر ما مقدر است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۸ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست
  2. شمارهٔ ۱۰۹دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است
  3. شمارهٔ ۱۱۰یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است
  4. شمارهٔ ۱۱۱چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است
  5. شمارهٔ ۱۱۲گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان است
  6. شمارهٔ ۱۱۳تاق ابروی‌ تو منزلگه بیماران است
  7. شمارهٔ ۱۱۴ز چشمم خون دل هر شب روان است
  8. شمارهٔ ۱۱۵جانم فدای جانان گر میل او به جان است
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.