پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۸

ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست

نیز بی آن مه انور نتوانیم نشست

به از آن نیست که چون سبزه به پایش افتیم

گر بدان سرو سمنبر نتوانیم نشست

بی سر و پای چو گوئی‌ایم درین ره غلطان

به سر دوست که بی سر نتوانیم نشست

می‌دوم سایه صفت در پی تو ای خورشید

که جدا از تو مکدر نتوانیم نشست

روی اسلام من ار رفت ز زلفت بر باد

دان که در حلقهٔ کافِر نتوانیم نشست

می‌درآییم ز سوی روزن تو چون ذره

بیش چون گرد بر آن در نتوانیم نشست

چه دهی پند که بی دوست به عشرت منشین

ای برادر که برِ آذر نتوانیم نشست

همچو لاله سر ناصر برود زود بر باد

که دمی بی می و ساغر نتوانیم نشست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۰یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است
  2. شمارهٔ ۱۱۱چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است
  3. شمارهٔ ۱۱۲گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان است
  4. شمارهٔ ۱۱۳تاق ابروی‌ تو منزلگه بیماران است
  5. شمارهٔ ۱۱۴ز چشمم خون دل هر شب روان است
  6. شمارهٔ ۱۱۵جانم فدای جانان گر میل او به جان است
  7. شمارهٔ ۱۱۶پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست
  8. شمارهٔ ۱۱۷سر امید نهم بر زمین حضرت دوست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.