پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۶

پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست

آب خورد سرو ما گویی مگر از آب روست

قاصد خونست ما را آنکه می‌گوئیم یار

دشمن جانست ما را آنکه می‌داریم دوست

از ضعیفی تار موئی شد وجودم، این عجب

کز وجود من میانش کمتر از یک تار موست

میکشد دل سوی خویش و جان خود میخواندش

سالها شد تا میان جان و تن این گفتگوست

گل از آن مشهور آفاق است در تردامنی

کو شده قانع ز رخسار بتم با رنگ و بوست

میکنم هر سو طلبکاری و مطلوبم دل است

می‌شوم هر چیز را قاصد ولی مقصود اوست

ناصر اندر آب دیده نقش رویش دیده بود

روز و شب گریان مگر آن نقش را در جستجوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۸داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوست
  2. شمارهٔ ۱۱۹سرو روان چو قد بلندت ظریف نیست
  3. شمارهٔ ۱۲۰مسجد و میکده در ملک خدا این همه هست
  4. شمارهٔ ۱۲۱نه جز تو اهل دل را دلبری هست
  5. شمارهٔ ۱۲۲دیوانه گشتم بر رخت،‌ دیوانه را تدبیر چیست
  6. شمارهٔ ۱۲۳صبحدم بر آستانش بیدلی خوش می‌گریست
  7. شمارهٔ ۱۲۴شیوهٔ لعل شکربار تو شیرین کاریست
  8. شمارهٔ ۱۲۵باده در عشق بار غمخواریست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.