پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۵

مشتاب یکدم ساربان، کز گریه پایم در گل است

رحمی که این سرگشته را، پا در گل و ره در دل است

من خود نخواهم شد ز جان هرگز به آسانی جدا

گر جان جدائی می‌کند، کارم به غایت مشکل است

وقت رحیل آن ماه را، گفتم که در محمل نشین

گر حمل بر جان می‌کنی، شاید که آن هم محمل است

گه خیمه بر چشمم زند، گاهی فرود آید به دل

منزل به منزل می‌رود، وان مه که جانش منزل است

جانان سفر کرده‌ست و جان، آهنگ رفتن می‌کند

نتوان به زورش داشتن، چون او به جانان واصل است

هر منزلی کان مه رود، از دل نخواهد شد برون

چون او محیط عشق شد، هفت آسمان را سایل است

ناصر میان پا و سر، فرقی مکن در راه او

عاشق ز سر سازد قدم، گر در مَحبت کامل است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۷سنبل تازهٔ تو بر گل سیراب خوش است
  2. شمارهٔ ۱۰۸ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست
  3. شمارهٔ ۱۰۹دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است
  4. شمارهٔ ۱۱۰یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است
  5. شمارهٔ ۱۱۱چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است
  6. شمارهٔ ۱۱۲گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان است
  7. شمارهٔ ۱۱۳تاق ابروی‌ تو منزلگه بیماران است
  8. شمارهٔ ۱۱۴ز چشمم خون دل هر شب روان است
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.