پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۲

با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب است

تا درین سودا برآید جان شیرین بر لب است

در سر زلف تو دل‌های پریشان جمع شد

حلقه حلقه هر شبی فریاد یارب یارب است

خواست تا از ماه رویت چرخ تابد روی مهر

آفتاب از شرم سرخ و زرد و در تاب و تب است

شارب خمرست خط مشکبارت گرد لب

خضر را ماند که از آب حیاتش مشرب است

چشم ساقی در خم ابروست تیر اندر کمان

روی شاهد در شکنج رلف مه در عقرب است

صورتش از روی معنی جان به قالب می‌دهد

جان فدای قامتش تا جان من در قالب است

چندم ای زاهد به هر مذهب دلالت می‌کنی

مذهب مردان راه عشق ترک مذهب است

آب چشم از ضعف ناصر را به هر سو می‌برد

در طریق عاشقی گلگون اشکم مرکب است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴مکن ملامت دُردی کشان باده پرست
  2. شمارهٔ ۱۰۵مشتاب یکدم ساربان، کز گریه پایم در گل است
  3. شمارهٔ ۱۰۶تو در بری و دیدهٔ بدخواه بر درست
  4. شمارهٔ ۱۰۷سنبل تازهٔ تو بر گل سیراب خوش است
  5. شمارهٔ ۱۰۸ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست
  6. شمارهٔ ۱۰۹دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ است
  7. شمارهٔ ۱۱۰یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است
  8. شمارهٔ ۱۱۱چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.