پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۹۱

با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست

عشق را ره در دلی باشد که خالی از هواست

عاشقا خود را رها کن، جانب معشوق گیر

وصل یار آن کس همی‌یابد که او از خود جداست

از درون بت می‌پرستی، از برون این سجده چیست

راست می‌باید که باشد دل، چه قالب کج، چه راست

دوست را در لامکان جستن ز راه نیستی

نیست کار بت پرستی کو به هستی مبتلاست

خون عاشق را بهائی نیست اندر دین عشق

کشتن معشوق عاشق را به از صد خون بهاست

کی بر آید جان به زور پنجه و بازوی عشق

آهوان را طاقت سر پنجهٔ شیران کجا است

عشق خواهد ماند گر ناصر نماند باک نیست

نقش موجی گر فنا شد آب دریا را بقاست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۳همچو زلفت کار من با تو دراز افتاده است
  2. شمارهٔ ۹۴آمد بهار و موکب گل‌ها رسیده است
  3. شمارهٔ ۹۵آن خال روشن تو که چون نور دیده است
  4. شمارهٔ ۹۶بیار باده که هنگام شید و قلاشی است
  5. شمارهٔ ۹۷دلبرا گرد سرت جان و جهان گردان است
  6. شمارهٔ ۹۸نقل است لب تو یا شراب است
  7. شمارهٔ ۹۹تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست
  8. شمارهٔ ۱۰۰زلفت به شور و فتنه اگر قلب ما شکست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.