پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۹

چه نویسم و چه گویم،‌ صفت نگار خود را

به زبان چگونه آرم، غم روزگار خود را

بزنم نوا چو بلبل،‌ بکشم خروش و غلغل

چو به کام خود ندیدم، گل و لاله‌زار خود را

غم من مگر نگارا،‌ بخورند دشمنانم

تو که دوستی نخوردی، غم دوستدار خود را

بدوان به سوی صیدت، که منم اسیر قیدت

تو مگر نمی‌شناسی صنما شکار خود را

همه زهر بود ساغر، ز درون گلاب و شکر

تو شکر شدی و دادی همه زهر یار خود را

ز نخست قطره بودم،‌ شدم از غمت چو دریا

به سرشک، پر ز گوهر بکنم کنار خود را

اگر از غم تو ناصر برود دیار دیگر

به کجا برد ندانم،‌ دل بیقرار خود را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱چون به کرشمه کژ کنی، طرف کلاه خویش را
  2. شمارهٔ ۱۲از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را
  3. شمارهٔ ۱۳گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را
  4. شمارهٔ ۱۴ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان را
  5. شمارهٔ ۱۵نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مرا
  6. شمارهٔ ۱۶دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا
  7. شمارهٔ ۱۷آن سیه چرده که خورشید غلام است او را
  8. شمارهٔ ۱۸می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.