پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸

می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را

هست سوزی کو به شمعی می‌کشد پروانه را

سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم

چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را

میل خالت دارم و اندیشه‌ام از زلف توست

مرغ زیرک خالی از دامی نداند دانه را

شانه زلفت را به دندان می‌کند، بیهوده نیست

تا چه دندان است با زلفت، تو گویی شانه را

عاقبت میریم و زحمت از سر کویت بریم

چند خواهی راند بر من آخر این میرانه را

عاقل اندر خودنمایی رفت و من در بیخودی

زاهدان تسبیح بنمایند و من پیمانه را

دیده گر بندم ز خوبان چون کنم تدبیر دل

بستن در هیچ مانع نیست دزد خانه را

سوختم زین غم که باز آن آشنا بیگانه شد

چون توان کرد آشنا با خویشت بیگانه را

ناصر از جانان نخواهد داشتن جان را دریغ

خلق جان را دوست می‌د ارد و ما جانانه را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰سلام من برسان ای صبا بخارا را
  2. شمارهٔ ۲۱تا ز باریکی میانت تاب داده موی را
  3. شمارهٔ ۲۲دریغ آخر ز روی من چه می‌داری نگاهی را
  4. شمارهٔ ۲۳در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشها
  5. شمارهٔ ۲۴همه بر قد بلند تو بود همت ما
  6. شمارهٔ ۲۵مایل عشق خرابات است عقل پیر ما
  7. شمارهٔ ۲۶گرفت ملک دلم حسن دلستان شما
  8. شمارهٔ ۲۷ای خجل گل ز رنگ و بوی شما
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.