پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰

سلام من برسان ای صبا بخارا را

بگو تحیت مجنون دیار لیلی را

ز کوهکن خبری سوی قصر شیرین بر

که دل گرفت به کوه آن غریب تنها را

اگر سعادت دیدار، یار من باشد

تقربی بنمائی مقام اعلی را

ادا کنی به ادب بندگی و خدمت من

اگر قبول بود عاشقان شیدا را

به پای نازک او سر نهی و عرضه دهی

نیاز مردم چشم من آن کف پا را

گر از دم تو ملامت بدو نیابد راه

بگوی این‌ قدر آن شوخ چشم رعنا را

به دور حسن تو جمعیتی ندارد دل

چو زلف خویش مشوش مدار دل‌ها را

دلم ز یاد تو یک دم نمی‌شود خالی

تو را چه شد که فراموش کرده‌ای ما را

به زیر بار دل و آب چشم خود ماندیم

بُرید می‌نتوانیم کوه و صحرا را

از آن زمان که من از دوستان جدا ماندم

جدائی است ز هم‌ بندهای اعضا را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲دریغ آخر ز روی من چه می‌داری نگاهی را
  2. شمارهٔ ۲۳در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشها
  3. شمارهٔ ۲۴همه بر قد بلند تو بود همت ما
  4. شمارهٔ ۲۵مایل عشق خرابات است عقل پیر ما
  5. شمارهٔ ۲۶گرفت ملک دلم حسن دلستان شما
  6. شمارهٔ ۲۷ای خجل گل ز رنگ و بوی شما
  7. شمارهٔ ۲۸تا جسته برق رویت از عکس روی زیبا
  8. شمارهٔ ۲۹عاقبت رحمی کند بر درد ما، درمان ما
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.