پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹

عاقبت رحمی کند بر درد ما، درمان ما

بندگان خویش را یاد آورد سلطان ما

گر نخواهد بود وصل یار ما اندر بهشت

لاجرم باغ جنان خواهد شدن زندان ما

تو ز وصل خویشتن هرگز نیفتادی جدا

ظاهراً واقف نه‌ای از آتش هجران ما

همچو موم از آتش غم می‌گدازد شمع دل

قطره قطره می‌چکد از دیدهٔ‌ گریان ما

گر چه ابر از چشم ما دایم فشاند سیل خون

هیچ گل در بر نمی‌آید از این باران ما

ما سر و سامان خود دیری‌ست تا گم کرده‌ایم

ای ملامت گو چه می‌جویی سر و سامان ما

زود می‌شد ناصر از تنهایی و غربت هلاک

گر خیال او نبودی هر شبی مهمان ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱دوش می‌دیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواب
  2. شمارهٔ ۳۲کتبت من دم عیش الیک الف کتاب
  3. شمارهٔ ۳۳بر آب کار به که بسازیم کار آب
  4. شمارهٔ ۳۴چشم تو سر بر نمی‌دارد ز خواب
  5. شمارهٔ ۳۵چشم او مست است و در مستی شده مخمور خواب
  6. شمارهٔ ۳۶گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آب
  7. شمارهٔ ۳۷رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب
  8. شمارهٔ ۳۸زرد شد روی من از زحمت بیداری شب
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.