پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱

دوش می‌دیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواب

اکثرش خون بود ، جائی آتش و جائی کباب

من به خود می‌گفتم این شکل دل ریش من است

یا می لعل است جایش کرده از یاقوت ناب؟

یا مگر غنچه است کز باد عبیرآمیز صبح

تازه شد جانش ز رو برداشت زنگاری نقاب

عقل دوراندیش من گفتا سپندی سوخته‌ست

کز تف آتش به یکبار آمد اندر اضطراب

دل شیند آواز من بشناخت،‌ گفت ای سست عهد

نیست از یاران فراموشی روا در هیچ باب

گفتم ای مسکین کجائی، مرده‌ای یا زنده‌ای؟

چندگاه از ما چرا کردی به کلی اجتناب

گفت روزی باد زلف یار من در هم شکست

پیچ و تابم رفت در پیچیدم اندر پیچ و تاب

گفتم آنجا وقت تو چونست و حالت چیست؟ گفت

همچو زلف او پریشان،‌ همچو چشم او خراب

گفتمش از چشم ناصر آب بر آتش بزن

گفت می‌ترسم که در جوش آیدم دریای آب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳بر آب کار به که بسازیم کار آب
  2. شمارهٔ ۳۴چشم تو سر بر نمی‌دارد ز خواب
  3. شمارهٔ ۳۵چشم او مست است و در مستی شده مخمور خواب
  4. شمارهٔ ۳۶گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آب
  5. شمارهٔ ۳۷رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب
  6. شمارهٔ ۳۸زرد شد روی من از زحمت بیداری شب
  7. شمارهٔ ۳۹سر مَحبت ز دل ما طلب
  8. شمارهٔ ۴۰عشق و بیماری و درویشی و صد طعن رقیب
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.