پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۲۸

تا جسته برق رویت از عکس روی زیبا

افتاده شعلهٔ او در خرمن دل ما

تاب تجّلیّ حسن، جز عشق ما ندارد

محکمترست با تو، عهدم ز سنگ خارا

در فقر اگر ندارم، جز چهرهٔ تو وجهی

از همتم نباشد، جز قامت تو بالا

تا دید حسن رویت، لیلی شدست مجنون

تا باخت نرد عشقت، وامق شدست عذرا

گر جان و دل ستانی، عاشق چه باک دارد

گر جان و دل بسوزد، پروانه را چه پروا

در پای دولت افتم، باشد سرم رساند

بر خاک آستانت، یعنی به چرخ اعلا

جانم از این تمنا،‌ آمد برون و لیکن

هرگز برون نیاید، از جانم این تمنا

زاهد اگر به فردا، سودای نسیه دارد

من یافتم ز عشقت، امروز نقد فردا

ناصر به خون دیده، می‌پرورد خیالت

درّی بدین بزرگی، نبود به هیچ دریا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰بیا که شاه نشین است صدر سینهٔ ما
  2. شمارهٔ ۳۱دوش می‌دیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواب
  3. شمارهٔ ۳۲کتبت من دم عیش الیک الف کتاب
  4. شمارهٔ ۳۳بر آب کار به که بسازیم کار آب
  5. شمارهٔ ۳۴چشم تو سر بر نمی‌دارد ز خواب
  6. شمارهٔ ۳۵چشم او مست است و در مستی شده مخمور خواب
  7. شمارهٔ ۳۶گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آب
  8. شمارهٔ ۳۷رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.