پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷

آن سیه چرده که خورشید غلام است او را

نور چشم است که در دیده مقام است او را

هیچ کس نیست که پنهان نظرش با او نیست

تا نظر با که و خاطر به کدام است او را

آفتابی ست رخ او که زوالیش مباد

هر سحر مطلع اقبال به شام است او را

چشم او می‌خورد از خون دل ما باده

ای خوش آن مست که این شیوه مدام است او را

گفتمش گر دل ما رفت به چین زلفت

هر دم از دیدهٔ غم دیده پیام است او را

ماه در دل ز هوای تو نشانی دارد

ذره‌ای پرتو مهر تو تمام است او را

هر که روزی شب هجران تو را دریابد

خون حلال است، ولی خواب حرام است او را

حبذا خندهٔ ساغر که مدام از لب یار

دور در گردش و ایام به کام است او را

این همه هست ولی زهره ندارد ناصر

تا بپرسد ز رقیبان که چه نام است او را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹ساقی بیار جام شراب مغانه را
  2. شمارهٔ ۲۰سلام من برسان ای صبا بخارا را
  3. شمارهٔ ۲۱تا ز باریکی میانت تاب داده موی را
  4. شمارهٔ ۲۲دریغ آخر ز روی من چه می‌داری نگاهی را
  5. شمارهٔ ۲۳در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشها
  6. شمارهٔ ۲۴همه بر قد بلند تو بود همت ما
  7. شمارهٔ ۲۵مایل عشق خرابات است عقل پیر ما
  8. شمارهٔ ۲۶گرفت ملک دلم حسن دلستان شما
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.