پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶

دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مرا

سیل از دیده روان گشت و ببرد آب مرا

تنم از ضعف چنان شد که نمی‌یافت دگر

عقل هر چند که می‌جست به مهتاب مرا

در سر زلف تو بستم دل و می‌دانستم

که شود کار چو شاگرد رسن تاب مرا

من از آن روز که ابروی تو دیدم چون ماه

روی در قبله شد و چشم به محراب مرا

ناصر از خاک در دوست مجو هیچ مراد

که گشاد از نظر اوست درین باب مرا

باز کار دل من با شب هجران افتاد

وقت آن است که بدرود کند خواب مرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را
  2. شمارهٔ ۱۹ساقی بیار جام شراب مغانه را
  3. شمارهٔ ۲۰سلام من برسان ای صبا بخارا را
  4. شمارهٔ ۲۱تا ز باریکی میانت تاب داده موی را
  5. شمارهٔ ۲۲دریغ آخر ز روی من چه می‌داری نگاهی را
  6. شمارهٔ ۲۳در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشها
  7. شمارهٔ ۲۴همه بر قد بلند تو بود همت ما
  8. شمارهٔ ۲۵مایل عشق خرابات است عقل پیر ما
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.