پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۶۲

هیچ دانی که چرا همنفس من بادست

زانکه راز دل من پیش کسی نگشادست

ز آب چشمی که به خون جگرش پروردم

ماجرای دل شوریده برون افتادست

پیش لعلت ز حیا آب شود چشمهٔ خضر

وز نسیمت نفس باد صبا بر بادست

کرد آزادی بالای تو سوسن زانروی

بید لرزان شده و سرو به پا افتادست

نیکبخت آنکه چنان روی مبارک بیند

ای خوش آن بنده که در دولت و شادی رادست

هر جفائی که کند داد نگویم که نداد

ور ز لعلت ندهی داد دلم بیدادست

همه از خامهٔ نقاش ازل حیرانند

زانکه در نقش رخت داد نکوئی دادست

در جهان دل به غم هندوی زلفت بستم

خرم آن کز غم و شادی جهان آزادست

یکدم از هر دو جهان قطع نظر کن ناصر

مرد آن است که دل بر دو جهان ننهادست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۴زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرست
  2. شمارهٔ ۶۵به تمامی رخ تو ماه تمام دگرست
  3. شمارهٔ ۶۶طاق ابروی تو پیوستهٔ دور قمر است
  4. شمارهٔ ۶۷ز دل کباب و ز دیده شراب در نظر است
  5. شمارهٔ ۶۸عذر روشن عشق را رویت بس است
  6. شمارهٔ ۶۹می، کُمیتِ بادپایِ تند و تیز و سرکش است
  7. شمارهٔ ۷۰از آتش می در خم خمار چه جوش است
  8. شمارهٔ ۷۱مرا آستانت پناهی خوشست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.