پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۷۰

از آتش می در خم خمار چه جوش است

در میکده از جوشش مستان چه خروش است

آن کس که به یک جو نخرد ملک دو عالم

رندی ز گدایان در باده فروش است

تلخی که چشانی به من ای ساقی شیرین

آن گر همه نیش است که ما را همه نوش است

شد بندهٔ دندان تو دُر از بن دندان

گوهر ز بن گوش تو را حلقه به گوش است

دیشب سر سرگشته به بالین تو خوش بود

امشب سر من خوش به خیال شب دوش است

می‌خواستم از لعل تو بوسی بربایم

چشم خوش تو گفت که بیمار به هوش است

پیچیده‌ام از غصه شب دوش کمروار

زین غم که چرا با تو قبادوش به دوش است

پیکی که گزارد سخن دوست، فرشته است

قاصد که رساند خبر یار سروش است

معلوم تو ناصر نشود جز به خموشی

سری که در آن حلقهٔ یاقوت خموش است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۲ساقی بده آن باده که خورشید صبوح است
  2. شمارهٔ ۷۳ای که خیال روی تو، نقش سراچهٔ دل است
  3. شمارهٔ ۷۴فقیه کودن مسکین نه مرد صحبت ماست
  4. شمارهٔ ۷۵مهر چون سایه ره نشین شماست
  5. شمارهٔ ۷۶عمریست تا خیال تو در عهد جان ماست
  6. شمارهٔ ۷۷تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست
  7. شمارهٔ ۷۸تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست
  8. شمارهٔ ۷۹جامهٔ مقصود دل، هست به قد تو راست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.