پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۶۴

زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرست

در آب دیده روی من، چون زر به سیماب اندرست

در دور چشم کافرت، گویا مسلمانی نماند

کان مست جادو بی‌خبر، خفته به محراب اندرست

هر گه شود روی دلت، یک ذره از ما تافته

هر دل که یابد سوزدش، آهن که در آب اندرست

چشم تو ما را بی‌گنه، گه می‌کُشد، گه می‌کَشد

او می‌نداند قدر ما، آری سرش خواب اندرست

باشد که از خاک درت، باد عنایت در رسد

کین مردم چشمم مرا، کشتی به غرقاب اندرست

دل را که خون شد ره دهم، در دیده بهر روشنی

کامشب ز عکس روی تو، مه چشمهٔ آب اندرست

هجر تو ناصر را خنک،‌ در بستر اندازد ولی

بر یاد خط سبز تو، بر فرش سنجاب اندرست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۶طاق ابروی تو پیوستهٔ دور قمر است
  2. شمارهٔ ۶۷ز دل کباب و ز دیده شراب در نظر است
  3. شمارهٔ ۶۸عذر روشن عشق را رویت بس است
  4. شمارهٔ ۶۹می، کُمیتِ بادپایِ تند و تیز و سرکش است
  5. شمارهٔ ۷۰از آتش می در خم خمار چه جوش است
  6. شمارهٔ ۷۱مرا آستانت پناهی خوشست
  7. شمارهٔ ۷۲ساقی بده آن باده که خورشید صبوح است
  8. شمارهٔ ۷۳ای که خیال روی تو، نقش سراچهٔ دل است
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.