پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۶۱۵

شب فراق تو دارم به ناله همدمیئی

به روز هجر کنم با غم تو محرمیئی

تو لذت غم عشق از دل بلاکش پرس

که تا نمرد ز غصه نیافت بی غمیئی

چرا به گرد درت ره نمی‌دهد دل را

که هیچ از سگ کوی تو نیستش کمیئی

کسان ز بهر پری بو نهند بر آتش

دل من است بر آتش برای آدمیئی

مرا ز عشق تو در دل جراحتی‌ست کهنه

که درد تو کند آن را مدام مرهمیئی

همیشه در خم ابروی توست چشم سیاه

چنانکه هندوی دزدی نشسته در کمیئی

به خدمتت برسد گر بقا بود ناصر

بنای عمر ندارد دریغ محکمیئی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱۷کمال معنی انسان و صورت جانی
  2. شمارهٔ ۶۱۸مرا چون حلقهٔ زلفت بر آتش چند پیچانی
  3. شمارهٔ ۶۱۹تا کی چو سگم از نظر خویش برانی
  4. شمارهٔ ۶۲۰مرا دشوار می‌آید که با رویت به آسانی
  5. شمارهٔ ۶۲۱روی دربست به ما ابرویت از پیشانی
  6. شمارهٔ ۶۲۲ای یاد تو غایب ز زبان و دل ما نی
  7. شمارهٔ ۶۲۳از روز ناتوانی اندیش تا توانی
  8. شمارهٔ ۶۲۴هر چند می‌شکافی تو موی در معانی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.