پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۶۲۱

روی دربست به ما ابرویت از پیشانی

ماه را نیست چنان روی و چنین پیشانی

قاصدی نیست که در گوش من از بیم رقیب

برساند ز دهانت سخن پنهانی

نام تو ورد زبان است مرا در همه حال

من تو را خوانم اگر چه تو مرا می‌رانی

جان به سودای وصال تو متاعی‌ست گران

می‌سپاریم روانی که به جان ارزانی

تا تو برخاسته‌ای آتش ما ننشیند

بنشینی تو مگر آتش ما بنشانی

گر میان تن و جان رسم جدائی باشد

غم نباشد که تو پیوسته میان جانی

من اگر کنه کمال تو ندانم، دانم

که تو دانائی و نادانی ما می‌دانی

در سماعی که به چرخ آئی ای ماه از مهر

آستینی چه شود گر سوی ما افشانی

باد رنگین سخن را چو سلیمان ناصر

خوش همی‌راند، ای مطرب اگر خوش خوانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۲۳از روز ناتوانی اندیش تا توانی
  2. شمارهٔ ۶۲۴هر چند می‌شکافی تو موی در معانی
  3. شمارهٔ ۶۲۵پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی
  4. شمارهٔ ۶۲۶ای ماه اگر به روزن او سر فروکنی
  5. شمارهٔ ۶۲۷تا چند در ابرو گره هر سو نگاهی می‌کنی
  6. شمارهٔ ۶۲۸من نکنم دیده باز تا ننمائی تو روی
  7. شمارهٔ ۶۲۹از حیای عارض تو گل برآمد سرخ روی
  8. شمارهٔ ۶۳۰در وفا من بر رهم، ای بی‌وفا بی‌ره توئی
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.