پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۶۰۵

بربود دل ز دستم، صنمی ظریف و شنگی

گل از او ربوده بوئی، مه از او گرفته رنگی

چو به نام عشق فاشم، ز هنر چه ننگ دارم

نخورم به شادمانی، غم هیچ نام و ننگی

سر جنگ و روی صلحم، نبود به هیچ روئی

اگرم به چنگ آید، می و یار بانگ چنگی

مکن ای فقیه خشکی، که ز سردی تو ما را

نه مجال صلح ماندست و نه احتمال جنگی

همه روبهان بیشه، بنهاده روبهی را

نه به رنگ شیرمردان که دو رنگ چون پلنگی

به سواد خال زنگی، نظری به حال ما کن

دم سرد کیست یارب که بر آینه است زنگی

به خدا که حیف باشد به لب تو نام ناصر

به چنان زبان شیرین به چنین دهان تنگی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۰۷درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی
  2. شمارهٔ ۶۰۸ای یافته نبوت از ذات تو کمالی
  3. شمارهٔ ۶۰۹اگر جمال تو نبود فروغ جنت اعلی
  4. شمارهٔ ۶۱۰تا به چشمم ز خیال تو در‌آمد خیلی
  5. شمارهٔ ۶۱۱صبح الهدی تجلی من مشرق المدام
  6. شمارهٔ ۶۱۲سالی گذشت و نامد زان ماهرو سلامی
  7. شمارهٔ ۶۱۳از گلشن رویش اگر یکبارگی گل چیدمی
  8. شمارهٔ ۶۱۴ای خرده‌ای ز رشک عقیق تو جام می
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.