پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۶۰

بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است

تا نپنداری عزیزان را برین در عزت است

هر که خاک پای تو شد گشت صاحب احترام

دل که دارد میل بالای تو عالی همت است

کرده‌ام بی منتی همچون صبا جان را نیاز

گر قبول افتد ترا بر جان من صد منت است

جان دهم هر صبحدم تا خوشتر آید بهر تو

بر نمی‌آید به جهد، این کار کار دولت است

جسم از آن حضرت جدا افتاده و دل در حضور

تن اگر از خدمتت دور است،‌ جان در خدمت است

نازنینان را دهد زینت نیاز بیدلان

منع مشتاقان مکن جان را، کزینت زینت است

صورتت می‌بینم و حیران معنی می‌شوم

تا چه معنی لطیفی تو که اینت صورت است

ساقیا ماضی گذشت و نیست مستقبل پدید

چو قدح خالی مگرد از می که حالی فرصت است

دیگر از ناصر حدیث جنت و دوزخ مپرس

دوزخ ما هجر یار است و وصالش جنت است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۲هیچ دانی که چرا همنفس من بادست
  2. شمارهٔ ۶۳هر دمت با مهربانان کین چراست
  3. شمارهٔ ۶۴زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرست
  4. شمارهٔ ۶۵به تمامی رخ تو ماه تمام دگرست
  5. شمارهٔ ۶۶طاق ابروی تو پیوستهٔ دور قمر است
  6. شمارهٔ ۶۷ز دل کباب و ز دیده شراب در نظر است
  7. شمارهٔ ۶۸عذر روشن عشق را رویت بس است
  8. شمارهٔ ۶۹می، کُمیتِ بادپایِ تند و تیز و سرکش است
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.