پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۷

ما را هوس صحبت جان پرور یار است

ور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است

آتش نفسان قیمت میخانه شناسند

افسرده دلان را به خرابات چه کار است

نی را که نوا از لب یارست به هر حال

پیوسته چرا هم‌نفس نالهٔ زار است

باید طلبد تا برسد مرد به مطلوب

شادی و غم و راحت و رنج و گل و خار است

تا قطع علایق نکنی، وصل نیابی

سنگ و گهر و نیک و بد و مهره و مار است

شاهی به چه کار آید و دولت چه تجمل

لشکر چه محل دارد و زر در چه شمار است

در صومعه کس را نرسد دعوی توحید

منزلگه مردان موحد سر دار است

دستار چه کار آید و سجاده چه باشد

بر مرکب بی قوت روح این همه بار است

ناصر اگر از درد بنالد عجبی نیست

مهجور ز یار است و پریشان ز دیار است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۹اثری در قدح باده ز لعل یار است
  2. شمارهٔ ۶۰بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است
  3. شمارهٔ ۶۱بر خوان حسن تو نمکی از ملاحت است
  4. شمارهٔ ۶۲هیچ دانی که چرا همنفس من بادست
  5. شمارهٔ ۶۳هر دمت با مهربانان کین چراست
  6. شمارهٔ ۶۴زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرست
  7. شمارهٔ ۶۵به تمامی رخ تو ماه تمام دگرست
  8. شمارهٔ ۶۶طاق ابروی تو پیوستهٔ دور قمر است
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.