پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۵

دوش خون از دیده می‌راندم، سرشکم آگه است

زانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است

از نسیم خاک کویت خار در پای گل است

وز هوای مهر رویت تاب در روی مه است

شام هجر ما به زلفت راست ناید سر به سر

غیر این وصفت درازی هر چه گویم کوته است

قامتم چون تیر بود و گشت اکنون چون کمان

استخوانی و پئی ماندست کز غم دوته است

گمرهی داند طریق عاشقی، نه رهبری

شیر مردی باید این ره را، چه جای روبه است

در گمان بودم ز واعظ تا به اکنون کز شراب

توبه فرمودم، یقینم شد که مسکین ابله است

هفت می‌گویند گردون را و نُه،‌ ما فارغیم

می پرستان را چه حاصل زانکه او نُه یا ده است

شب همه شب ناله کردم بر در او، خادمی

گفت ناصر تا کی این فریاد،‌ رو شب بی‌گه است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۷ما را هوس صحبت جان پرور یار است
  2. شمارهٔ ۵۸دهانت ذره‌ای گر تنگ بار است
  3. شمارهٔ ۵۹اثری در قدح باده ز لعل یار است
  4. شمارهٔ ۶۰بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است
  5. شمارهٔ ۶۱بر خوان حسن تو نمکی از ملاحت است
  6. شمارهٔ ۶۲هیچ دانی که چرا همنفس من بادست
  7. شمارهٔ ۶۳هر دمت با مهربانان کین چراست
  8. شمارهٔ ۶۴زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.