پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۴

بیا که تا اثری از وجود من بر جاست

ترا چو نور بصر در میان جانم جاست

چو جای سرو سهی در کنار چشمه بود

درون چشمت اگر جای کرده‌ایم رواست

همه هدایت و لطف و وفا ز جانب توست

همه ضلالت و جور و چفا ز جانب ماست

مپوش روی چو بر تو گذر کند درویش

که چشم اهل بصر بر کمال صنع خداست

اگر چه سرو بسی با تو سر فرازی کرد

ندید فایده چون دست قامتت بالاست

تو را میانه جان جای کرده‌ام چو الف

ز تو چه مایه نهان دارم، این حکایت ماست

چو ترک چشم تو عقلم بدید گوشه گرفت

کسی که پیش کماندار مست رفت خطاست

ضرورت است به سختی میان بادیه مرد

از آنکه غایت بیدای عشق ناپیداست

رقیب گفت که ناصر ز عشق سر برود

به زلف دوست که در سر مرا همین سوداست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۶گر راه حرم چون سر زلف تو درازست
  2. شمارهٔ ۵۷ما را هوس صحبت جان پرور یار است
  3. شمارهٔ ۵۸دهانت ذره‌ای گر تنگ بار است
  4. شمارهٔ ۵۹اثری در قدح باده ز لعل یار است
  5. شمارهٔ ۶۰بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است
  6. شمارهٔ ۶۱بر خوان حسن تو نمکی از ملاحت است
  7. شمارهٔ ۶۲هیچ دانی که چرا همنفس من بادست
  8. شمارهٔ ۶۳هر دمت با مهربانان کین چراست
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.