پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۳

من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم

به سر دوست که دیوانه نی‌ام، سرمستم

من ازین هستی بی‌خود به گمان می‌افتم

نیست معلوم که من نیست شدم یا هستم

من جدا مانده بُدم، قطره صفت، از دریا

باز من سیل شدم، جزو به کل پیوستم

تن من از پی کاری به جهان آمده است

تا نگوئی تو که از دوست جدا بنشستم

بلبل باغ بهشتم، تن من سرو من است

تا بدانی که درین دام مگر پابستم

ای مقلد تو مرا چند ملامت گویی

من همه دوست شدم کلی و از خود رستم

دلم از پردهٔ ناموس قفس ساخته بود

مرغ زیرک شدم این دام ز هم بشکستم

تو ازین حالت من رنجه مشو،‌ غصه مخور

که به یکدم قدح باده بگیرد دستم

مرده بُد ناصر و جان داده و پوسیده کفن

بوی تو یافتم، از گور روان برجستم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۵هر گه که یاد آرم لبت، از گریه در خون اوفتم
  2. شمارهٔ ۴۴۶رندانه ساکن کوی ملامتم
  3. شمارهٔ ۴۴۷سرو را دیدم و بالای تو آمد یادم
  4. شمارهٔ ۴۴۸ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب می‌کردم
  5. شمارهٔ ۴۴۹جمله وجود من توئی، من ز جهان برون شدم
  6. شمارهٔ ۴۵۰ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم
  7. شمارهٔ ۴۵۱اگر آن یار کند بند جدا از بندم
  8. شمارهٔ ۴۵۲تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.