پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۱

اگر آن یار کند بند جدا از بندم

بنده‌ام باز و به صد نوع بدو پیوندم

خون بها نیست بر آن دلبر اگر خونم ریخت

دل نبَرکندم از آن یار اگر جان کندم

گل صد برگم اگر برگ ندارد چه زیان

ابر از این غصه همی‌گرید و من می‌خندم

در جهان اهل دلی نیست که با واعظ ما

این‌قدر پند بگوید که نگوید پندم

نیست خرسندی‌ام از وصل تو ای جان جهان

ور نه با وصل تو ای جان جهان خرسندم

چو تو حاجت به در غیر نبردی هرگز

خبرت نیست که چون من به تو حاجتمندم

می‌زدم بر سر افلاک قدم چون ناصر

عشق تو در سرم افتاد و ز پا افکندم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۳جز دل کسی ندارد، اندیشه از غبارم
  2. شمارهٔ ۴۵۴تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم
  3. شمارهٔ ۴۵۵همه روز از آتش دل، ز جگر کباب دارم
  4. شمارهٔ ۴۵۶خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارم
  5. شمارهٔ ۴۵۷وجود من همه عیب است و یک هنر دارم
  6. شمارهٔ ۴۵۸رندی و هوسناکی، از روز ازل دارم
  7. شمارهٔ ۴۵۹چو خط بر من کشیدی چشم دارم
  8. شمارهٔ ۴۶۰تو تا گشتی بلای جان، بلا را دوست می‌دارم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.