پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۲

تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدم

در وصف نیامد که چه دیدم، چه کشیدم

جانم شب هجر تو چو ساغر به شب آمد

وز لعل تو یک روز به کامی نرسیدم

بادا شبِ تو خوش که من بی سر و بی پای

بر بوی تو چون باد به هر کوی دویدم

صد فاتحه خواندیم و دمیدیم به اخلاص

وز مهر تو صبحی به سعادت ندمیدم

در پرده مشو تا من غم‌دیده ببینم

آن وعده که از جنت فردوس شنیدم

یک روز چشیدم ز می وصل تو جامی

دستار کشان، رقص کنان، جامه دریدم

کونین بهم برزدم و مهر تو جُستم

از پوست برون آمدم و مغز گزیدم

گفتم که نویسم سخنی از دل ناصر

تر شد ورق از نوک قلم خون بچکیدم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۴تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم
  2. شمارهٔ ۴۵۵همه روز از آتش دل، ز جگر کباب دارم
  3. شمارهٔ ۴۵۶خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارم
  4. شمارهٔ ۴۵۷وجود من همه عیب است و یک هنر دارم
  5. شمارهٔ ۴۵۸رندی و هوسناکی، از روز ازل دارم
  6. شمارهٔ ۴۵۹چو خط بر من کشیدی چشم دارم
  7. شمارهٔ ۴۶۰تو تا گشتی بلای جان، بلا را دوست می‌دارم
  8. شمارهٔ ۴۶۱به ابرویِ چو کمانت که گر زنی تیرم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.