پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴۱

من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌ام

جز لعل دلبر حاصلی، بی حاصلم گر دیده‌ام

سودای چشم خویش را، حالی ز سر بیرون کنم

از عکس نور روی تو خالی شود گردیده‌ام

جانم نگنجد در جهان، تا تو نپنداری که من

چون گنج در کنج خراب آباد تن گنجیده‌ام

تا خامه از سودای تو آورد حرفی بر زبان

من نامه‌وار از تاب غم، برخویشتن پیچیده‌ام

مطرب به راه راست خوش، ما را صلائی می‌دهد

تا قول او بشنیده‌ام، قول کسی نشنیده‌ام

نالیدن ناصر چو نی، باشد ز دست همدمان

از ناله نالی گشته‌ام، هر دم از آن نالیده‌ام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۳من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم
  2. شمارهٔ ۴۴۴من غیر سر راه تو راهی نگرفتم
  3. شمارهٔ ۴۴۵هر گه که یاد آرم لبت، از گریه در خون اوفتم
  4. شمارهٔ ۴۴۶رندانه ساکن کوی ملامتم
  5. شمارهٔ ۴۴۷سرو را دیدم و بالای تو آمد یادم
  6. شمارهٔ ۴۴۸ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب می‌کردم
  7. شمارهٔ ۴۴۹جمله وجود من توئی، من ز جهان برون شدم
  8. شمارهٔ ۴۵۰ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.