پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۹

خراب کردهٔ چشمان پرخمار توام

به هم آمده زلف تابدار توام

مرا مران تو به خواری که زار می‌مانم

اگر چه خوارم و زارم، نه خوار و زار توام؟

به دوستی که مکن دشمنی تو با دل من

چه دوستی که ندانی که دوستدار توام؟

خیال زلف تو با خاطرم همی‌گوید

که من شکسته پریشان روزکار توام

دلم برفت و به جان این خبر رسید ز او

بیا، بیا، که من اینجا در انتظار توام

قرار دادی و گفتی که با تو پیوندم

سر از قرار مگردان که بی‌قرار توام

تنم چو شمع بسوزد تمام سر تا پای

اگر تو را به زبان بگذرد که یار توام

نه روی حور همی‌خواهم و نه باغ بهشت

تنعم است مرا اینکه در جوار توام

شبی بگفت به ناصر خیال دوست مرنج

که من چو اشک شب روز در کنار توام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴۱من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌ام
  2. شمارهٔ ۴۴۲بسیار در هر گوشه‌ای من گوش را مالیده‌ام
  3. شمارهٔ ۴۴۳من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم
  4. شمارهٔ ۴۴۴من غیر سر راه تو راهی نگرفتم
  5. شمارهٔ ۴۴۵هر گه که یاد آرم لبت، از گریه در خون اوفتم
  6. شمارهٔ ۴۴۶رندانه ساکن کوی ملامتم
  7. شمارهٔ ۴۴۷سرو را دیدم و بالای تو آمد یادم
  8. شمارهٔ ۴۴۸ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب می‌کردم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.