پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۶

رفتم گر از نشستن ما می‌شوی ملول

زین در کجا روم که بیابم درِ قبول

محکوم را اگر بکشی حکم از آن توست

ما گوش دل نهاده به حُکمت کما یقول

سوز درون به آب سرم کم نمی‌شود

نار من اشتیاقک فی القلب لاتزول

دل پیش توست، با تو کند شرح اشتیاق

در یک ورق تمام نگنجد سخن ز طول

پروانه را چه بود که خاطر به شمع داد

مسکین دلش به سوختن خویشتن عجول

حاشا که در خیال من آید وصال او

فرهاد را چه سود که شیرین شود ملول

عقلم نمی‌گذاشت که چشمم در او بود

زان ره نرفت دل که گمان می‌برد عقول

قهر آیدم ز باد که پیغام او دهد

ما را خیال دوست کفایت بود رسول

ناصر گمان نداشت که آن شاهباز را

روزی در آشیانهٔ بختش بود نزول

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۸در سر من هست هوای مدام
  2. شمارهٔ ۴۳۹خراب کردهٔ چشمان پرخمار توام
  3. شمارهٔ ۴۴۰من ز دست تو داستان شده‌ام
  4. شمارهٔ ۴۴۱من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌ام
  5. شمارهٔ ۴۴۲بسیار در هر گوشه‌ای من گوش را مالیده‌ام
  6. شمارهٔ ۴۴۳من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم
  7. شمارهٔ ۴۴۴من غیر سر راه تو راهی نگرفتم
  8. شمارهٔ ۴۴۵هر گه که یاد آرم لبت، از گریه در خون اوفتم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.