پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۴

اگر ای باد تو را بر در او هست قبول

خاک را نیز چنان کن که شود وجه قبول

ننمائی سبکی تا نشود گرد و غبار

که سر یار گران است و دل دوست ملول

به چه ارزم من خاکی که روم بر در او

از کجا در سرم افتاد چنین فکر فضول

گر به زلفش برسی ذکر پریشانی من

نکنی هیچ، مبادا که شود قصه به طول

گویش از من که دگر نیست رسولی به برم

چو سوی بنده خود‌آئی تو چه حاجت به رسول

من به سودای تو مشغولم و از خود فارغ

تو ز من فار غ و با حسن رخ خود مشغول

قابل دولت وصل تو نباشد ناصر

تا به اقبال قبول تو نگردد مقبول

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۶رفتم گر از نشستن ما می‌شوی ملول
  2. شمارهٔ ۴۳۷مرا ز درد تو خون دل است و دُردی جام
  3. شمارهٔ ۴۳۸در سر من هست هوای مدام
  4. شمارهٔ ۴۳۹خراب کردهٔ چشمان پرخمار توام
  5. شمارهٔ ۴۴۰من ز دست تو داستان شده‌ام
  6. شمارهٔ ۴۴۱من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌ام
  7. شمارهٔ ۴۴۲بسیار در هر گوشه‌ای من گوش را مالیده‌ام
  8. شمارهٔ ۴۴۳من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.