پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۰

بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل

بر سر کوی بتان پای به گل دست به دل

دیده را دولت بیدار اگر بود، نبود

پردهٔ دیده میان دل و دلبر حایل

اشک باران شدم و تا چشم زدم سایل بود

نتوان بست در خانه به روی سایل

بگذر ای مه به سعادت به سرم هر ماهی

که در آفاق نباشد به از این سر منزل

هندوی خال مبارک به گلستان رخت

گشت مقبول که او هست سیاهی مقبل

مه اگر روی بپوشد ز تو می‌دارد شرم

گل اگر سرخ برآید ز رخ توست خجل

ساقیا حاصل عمرم می ناب است، بیار

تا ز دل پاک بشویم هوس بی‌حاصل

عاقلان را چو برد غول غم دهر ز راه

غیر دیوانه در این دور ندیدم عاقل

ناصر از وعدهٔ او بوی وفائی مطلب

سرو آزاد به هر باد نگردد مایل

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۲بیا که باغ به صد برگ می‌رسد از گل
  2. شمارهٔ ۴۳۳پرده چو بگشاد باد از روی گل
  3. شمارهٔ ۴۳۴اگر ای باد تو را بر در او هست قبول
  4. شمارهٔ ۴۳۵ای صبا از من به جانان شو رسول
  5. شمارهٔ ۴۳۶رفتم گر از نشستن ما می‌شوی ملول
  6. شمارهٔ ۴۳۷مرا ز درد تو خون دل است و دُردی جام
  7. شمارهٔ ۴۳۸در سر من هست هوای مدام
  8. شمارهٔ ۴۳۹خراب کردهٔ چشمان پرخمار توام
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.