پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۸

به جان جملهٔ مردان که در صباح ازل

چو باد صبح روان شد ز جنبش اول

مرا ز غنچهٔ پرخون دل گلی بشکفت

که بوی عشق از او پر شده است درین دول

میان ما و تو چون موی در نمی‌گنجد

مرا ز تو نتواند برید تیغ اجل

بنای عالم اگر سر به سر خلل گیرد

وجود عشق نشد قابل فنا و خلل

به برج ابرویِ تو کوکبی سیاه دل است

مگر به خانهٔ برجیس آمده است زحل

حدیث لیلی و مجنون شده است افسانه

کنون ز عشق من و تو همی‌زنند مثل

بپرس عاقل دور از من آنچه می‌خواهی

که مشکلات کُتب‌ را به باده کردم حل

مجو معلم و واعظ به جز مغنی و چنگ

که هر دو راست ادا می‌کنند قول و عمل

خوش است مجلس رندان کز آب روشن خم

بشسته‌اند ز خود رنگ‌های زرق و حیل

مگو حکایت فردا، مکن شکایت دی

که مرد حال ز ماضی نگفت و مستقبل

قدم که در ره معشوق می‌نهد ناصر

چو ساق عرش مصون است از خطا و زلل

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۰بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل
  2. شمارهٔ ۴۳۱دگر ره بر خدا کردم توکل
  3. شمارهٔ ۴۳۲بیا که باغ به صد برگ می‌رسد از گل
  4. شمارهٔ ۴۳۳پرده چو بگشاد باد از روی گل
  5. شمارهٔ ۴۳۴اگر ای باد تو را بر در او هست قبول
  6. شمارهٔ ۴۳۵ای صبا از من به جانان شو رسول
  7. شمارهٔ ۴۳۶رفتم گر از نشستن ما می‌شوی ملول
  8. شمارهٔ ۴۳۷مرا ز درد تو خون دل است و دُردی جام
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.