پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۷

هر دم از دست فراقت می‌شود صد پاره دل

درد دل را چاره‌ای پیدا نشد، بیچاره دل

همچو شمعش تا به کی گه سوزی و گاهی کُشی

عودسان آن به که خاکستر شود یکباره دل

تا نسیم زلف تو می‌آید از باد صبا

در پی باد صبا خواهد شدن آواره دل

زنده می‌سوزد دلم، باری بیا نظاره کن

گر چه بد حال است، می‌ارزد به یک نظاره دل

تیره وقتم کافتاب روشنم طالع نشد

یافت این بد طالعی باز از کدام استاره دل

طرهٔ طرار او را دل به عیاری گرفت

نیست واقف گوئیا زان نرگس عیاره دل

شد دل ناصر ز هجرت تیره، آخر رخ نمای

تا مگر روشن شود از عکس آن رخساره دل

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۹مهی در برج ما کرده است منزل
  2. شمارهٔ ۴۳۰بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل
  3. شمارهٔ ۴۳۱دگر ره بر خدا کردم توکل
  4. شمارهٔ ۴۳۲بیا که باغ به صد برگ می‌رسد از گل
  5. شمارهٔ ۴۳۳پرده چو بگشاد باد از روی گل
  6. شمارهٔ ۴۳۴اگر ای باد تو را بر در او هست قبول
  7. شمارهٔ ۴۳۵ای صبا از من به جانان شو رسول
  8. شمارهٔ ۴۳۶رفتم گر از نشستن ما می‌شوی ملول
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.