پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۲

شنیده‌ایم که عشاق مستقیم احوال

به درد هجر بمردند بر امید وصال

کسی به دور فرومایه دل چرا بندد

که دم به دم متغیر شود ز حال به حال

شب دراز دو چشمم خیال خواب ندید

که ره نبود در آن گوشه خواب را ز خیال

چو شمع تا به سحر سوختم بدان امید

که صبح وصل برآید ز مطلع اقبال

کنون که نوبت وصل است یار می‌گوید

که خیر باد، سفر می‌کنم، زهی اشکال

سمند عزم روان کرد و ما ز غایت جهل

هم از عقیلهٔ خود مانده پای‌بند عقال

گدای‌وار درآمد به کوی او ناصر

به گوش هوش شنید ندا که خذو تعال

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۴چو شاه عشق ظفر یافت بر ولایت دل
  2. شمارهٔ ۴۲۵منم شب‌ها و اشک سرخ و روی زرد و درد دل
  3. شمارهٔ ۴۲۶دل من می‌کشد و چون نروم از پی دل
  4. شمارهٔ ۴۲۷هر دم از دست فراقت می‌شود صد پاره دل
  5. شمارهٔ ۴۲۸به جان جملهٔ مردان که در صباح ازل
  6. شمارهٔ ۴۲۹مهی در برج ما کرده است منزل
  7. شمارهٔ ۴۳۰بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل
  8. شمارهٔ ۴۳۱دگر ره بر خدا کردم توکل
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.