پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۱

نمود صبح ازل آفتاب روز وصال

هوای عشق مرا در ربود ذره مثال

به مال و ملک بود التفات هر کس را

مرا ز حسن عقیدت به سوی حسن و جمال

خیال بود میانت که در کنار آید

که فرق نیست به موئی میان را ز خیال

نموده‌اند به انگشت ابرویِ تو به من

مبارک است که دیدم به روی دوست هلال

از آن زمان که تو بر من چو باد بگذشتی

شکسته بسته چو زلف تو‌ام پریشان حال

خیال بست تصور دهان تنگ تو را

زهی تصور باطل، زهی خیال محال

به وصف روی تو چون است گفتهٔ ناصر

رسیده است چو حسن تو شعر او را به کمال

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۳هنوز در دل مائی و پیش دیده مقابل
  2. شمارهٔ ۴۲۴چو شاه عشق ظفر یافت بر ولایت دل
  3. شمارهٔ ۴۲۵منم شب‌ها و اشک سرخ و روی زرد و درد دل
  4. شمارهٔ ۴۲۶دل من می‌کشد و چون نروم از پی دل
  5. شمارهٔ ۴۲۷هر دم از دست فراقت می‌شود صد پاره دل
  6. شمارهٔ ۴۲۸به جان جملهٔ مردان که در صباح ازل
  7. شمارهٔ ۴۲۹مهی در برج ما کرده است منزل
  8. شمارهٔ ۴۳۰بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقل
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.