پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۶

گر بنگری در آینه عکس جمال خویش

عاشق شوی هر آینه بر زلف و خال خویش

نشناخت عقل ناقص ما حسن کاملت

هم خود شناختی به حقیقت کمال خویش

آن‌ها که گفته‌اند به وصلت رسیده‌ایم

آری رسیده‌اند ولی در خیال خویش

چون وصل و هجر با تو روا نیست از چه روی

آوازه در جهان فکنی از وصال خویش

تا از سماع وصل تو حالی‌ست در دلم

جز پیش چنگ و نی نکنم وجد و حال خویش

هر خودنما که از سر حالت کند خروش

محجوب مانده‌است ز حال محال خویش

ناصر اگر تو مثل نداری به عاشقی

معشوق هم به حسن ندارد مثال خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۸از آن چون شمع می‌سوزد دلم در شام گیسویش
  2. شمارهٔ ۴۰۹جز باده نیست کوثر و جز راستی صراط
  3. شمارهٔ ۴۱۰از مهر گشت ماهی در اوج حسن طالع
  4. شمارهٔ ۴۱۱زرد و لرزان است تا خود در چه بیماری‌ست شمع
  5. شمارهٔ ۴۱۲خانهٔ تاریک چشمم دارد از روی تو شمع
  6. شمارهٔ ۴۱۳ز آتش دل هر شبی تا روز بگدازم چو شمع
  7. شمارهٔ ۴۱۴بسکه هر شب سرگذشت خویش می‌رانم چو شمع
  8. شمارهٔ ۴۱۵ای منصب رسالت از تو شده به رونق
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.