پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۱

زرد و لرزان است تا خود در چه بیماری‌ست شمع

پای می‌دارد به جا در خویشتن داری‌ست شمع

یک دمش مانده‌ست و روشن شدکه درخواهدگذشت

از چه رو پروانه را در خاطر آزاری‌ست شمع

گرم بازاری که دارد دمبدم بازار صبح

سرد خواهد شد، چرا بی ناله و زاری‌ست شمع

خود به پا استاده پیش ما و مجلس برفروخت

در مقام خدمت و در عالم یاری‌ست شمع

کمترش سوز امشب ای ساقی که در شب‌های هجر

دیدهٔ بی‌خواب ما را یار بیداری‌ست شمع

سر به خواب آورده رندانه چو شب‌خیزان چُست

بر یکی پای ایستاده در چه عیّاری‌ست شمع

گشت روشن در جهان کو دور از شیرین لبی‌ست

زانکه در هر محفلی با اشک گلناری‌ست شمع

گردن از بار طمع افکنده می‌دارد چراغ

همچو ناصر گرد افراز سبکباری‌ست شمع

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۳ز آتش دل هر شبی تا روز بگدازم چو شمع
  2. شمارهٔ ۴۱۴بسکه هر شب سرگذشت خویش می‌رانم چو شمع
  3. شمارهٔ ۴۱۵ای منصب رسالت از تو شده به رونق
  4. شمارهٔ ۴۱۶می‌رود در خاک خواری آب نالان از فراق
  5. شمارهٔ ۴۱۷ظهری کرأس صبح فی ضربة الفراق
  6. شمارهٔ ۴۱۸هر که بوئی یافت از بستان عشق
  7. شمارهٔ ۴۱۹ای چشم سیاه تو بلای دل عاشق
  8. شمارهٔ ۴۲۰زهی جناب جلال تو قبهٔ افلاک
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.