پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۴

بسکه هر شب سرگذشت خویش می‌رانم چو شمع

سر به سر رَخت وجودم را بسوزانم چو شمع

شام می‌سوزم ز هجر و روز می‌میرم ز شوق

چون که می‌سوزی در آخر زنده گردانم چو شمع

دم نیارم زد اگر بُری زبانم را به تیغ

سر نتابم گر بسوزی رشتهٔ جانم چو شمع

جانم از تاب تب هجران تو بر لب رسید

زرد و لرزان و گدازان و هراسانم چو شمع

از لب میگون و چشم مست شورانگیز تو

گاه خندانم چو ساغر، گاه گریانم چو شمع

رشتهٔ جانم به پایان آمد از سوز غمش

تا چه آید بر سرم دیگر نمی‌دانم چو شمع

بر درت چون حلقه دایم من به سر گردیده‌ام

خیز و یک ساعت میان حلقه بنشانم چو شمع

نیست جز آه جهانسوزم کسی از همدمان

تا بیفروزد دمی بزم شبستانم چو شمع

چهرهٔ شمعی ناصر بین که خون شد لاله‌وار

بسکه بر رخسار چو زر گوهر افشانم چو شمع

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۶می‌رود در خاک خواری آب نالان از فراق
  2. شمارهٔ ۴۱۷ظهری کرأس صبح فی ضربة الفراق
  3. شمارهٔ ۴۱۸هر که بوئی یافت از بستان عشق
  4. شمارهٔ ۴۱۹ای چشم سیاه تو بلای دل عاشق
  5. شمارهٔ ۴۲۰زهی جناب جلال تو قبهٔ افلاک
  6. شمارهٔ ۴۲۱نمود صبح ازل آفتاب روز وصال
  7. شمارهٔ ۴۲۲شنیده‌ایم که عشاق مستقیم احوال
  8. شمارهٔ ۴۲۳هنوز در دل مائی و پیش دیده مقابل
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.