پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۵

مسلسل است غم دل به زلف پُر چینش

که گرد دور قمر بسته‌اند بر چینش

چنان به حلقهٔ زنار زلف او دل من

مقید است که بر باد می‌رود دینش

رخِ چو آینه‌اش را ز حُسن‌ آئین است

که نقش صورت جان دیده‌ام در آئینش

اگر چه عمر به تلخی گذشت بر فرهاد

همین بس است که باقی‌ست جان شیرینش

مرا ز دست خطائی برفت و نیست صواب

بهای چین و ختا بود زلف مشکینش

اگر به گِرد گُلش گَرد ره بود ای باد

غبار سنبل پرچین بدیده بر چینش

به صبح و شام چو ناصر دعای او گوید

مسبحّان فلک می‌کنند آمینش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۷سوخته‌ام از دل مسکین خویش
  2. شمارهٔ ۴۰۸از آن چون شمع می‌سوزد دلم در شام گیسویش
  3. شمارهٔ ۴۰۹جز باده نیست کوثر و جز راستی صراط
  4. شمارهٔ ۴۱۰از مهر گشت ماهی در اوج حسن طالع
  5. شمارهٔ ۴۱۱زرد و لرزان است تا خود در چه بیماری‌ست شمع
  6. شمارهٔ ۴۱۲خانهٔ تاریک چشمم دارد از روی تو شمع
  7. شمارهٔ ۴۱۳ز آتش دل هر شبی تا روز بگدازم چو شمع
  8. شمارهٔ ۴۱۴بسکه هر شب سرگذشت خویش می‌رانم چو شمع
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.