پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۱

چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنش

نور است او، جا می‌دهم در هر دو چشم روشنش

گر عمر من باقی بود، روزی به کوی او رسم

ور بخت من یاری کند، افتد وصالی با منش

بی او تنم از لاغری چون رشتهٔ یکتا شده است

ای کاشکی ره یافتی آن رشته در پیراهنش

آن مه که خورشید فلک، از روی او شد خوشه چین

باشد رخ صاحبدلان، چون برگ کاهِ خرمنش

من خون خود کردم بحل، گر او به تیغم می‌کشد

نبود ادب گر خون من، باری بود بر گردنش

تا در تنش می‌بنگرم، نازکترست از جان من

من جان به منت می‌دهم، کز جان من باشد تنش

بی دوست ناصر عاشقان صبر از ضرورت کرده‌اند

گر دسترس باشد تو را دستی بزن در دامنش

</div

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۳مرا وصال تو بگذشت در تمنا دوش
  2. شمارهٔ ۴۰۴چو برکشید به وقت سحر خروس خروش
  3. شمارهٔ ۴۰۵مسلسل است غم دل به زلف پُر چینش
  4. شمارهٔ ۴۰۶گر بنگری در آینه عکس جمال خویش
  5. شمارهٔ ۴۰۷سوخته‌ام از دل مسکین خویش
  6. شمارهٔ ۴۰۸از آن چون شمع می‌سوزد دلم در شام گیسویش
  7. شمارهٔ ۴۰۹جز باده نیست کوثر و جز راستی صراط
  8. شمارهٔ ۴۱۰از مهر گشت ماهی در اوج حسن طالع
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.