پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۰

به دندان‌مزد افشاندیم جان بر لعل خندانش

دریغا این نواله نیست اندر خورد دندانش

نیارد کرد سر از جیب مشرق تا ابد بیرون

اگر خورشید بیند تکمهٔ زر بر گریبانش

به زیر گرد، از آن نم، جان مشتاقان شود تازه

گر افتد قطره‌ای خوی بر زمین از ماه تابانش

زدی هر شب صبا آن سروِ گلرخ را بسی بوسه

اگر دایم نبودی نرگس جادو نگهبانش

خیالش را ز هر چشمی ملالت می‌شود پیدا

از آن می‌دارم اندر پرده‌های دیده پنهانش

سر من گر رسد بر عرش از عزت، خورد حسرت

بر آن خاکی که بر وی بگذرد سرو خرامانش

چه غم گر جان به زحمت می‌دهد ناصر در این سودا

هر آنکو این چنین جان داد، رحمت باد بر جانش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۲می‌شود در تاب چشم روشنش
  2. شمارهٔ ۴۰۳مرا وصال تو بگذشت در تمنا دوش
  3. شمارهٔ ۴۰۴چو برکشید به وقت سحر خروس خروش
  4. شمارهٔ ۴۰۵مسلسل است غم دل به زلف پُر چینش
  5. شمارهٔ ۴۰۶گر بنگری در آینه عکس جمال خویش
  6. شمارهٔ ۴۰۷سوخته‌ام از دل مسکین خویش
  7. شمارهٔ ۴۰۸از آن چون شمع می‌سوزد دلم در شام گیسویش
  8. شمارهٔ ۴۰۹جز باده نیست کوثر و جز راستی صراط
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.