پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۴

ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا

که حکم آینه شد، آب دیده ما را

تو سرو ناز منی، سر چه می‌کشی از ناز

گذر به جانب آب روان تماشا را

مباش در غم فردا و شاد باش امروز

که کس نداند امروز حال فردا را

بیا که صبح بهارست و وقت گل چیدن

که پر ز لاله و گل دامنی‌ست صحرا را

خمار دردسر آورد، ساقیا برخیز

به اهل درد بده دُردی مصفا را

دمی که کشتی زرین به دست ما آید

ز تشنگی به دمی درکشیم دریا را

بساز ناصر با عاشقی و تنهائی

که نیست زحمت تن‌ها حریف تنها را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یارا
  2. شمارهٔ ۷ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را
  3. شمارهٔ ۸ای باد بر سلام ز ما آن درخت را
  4. شمارهٔ ۹چه نویسم و چه گویم،‌ صفت نگار خود را
  5. شمارهٔ ۱۰چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را
  6. شمارهٔ ۱۱چون به کرشمه کژ کنی، طرف کلاه خویش را
  7. شمارهٔ ۱۲از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را
  8. شمارهٔ ۱۳گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.