پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۵

عاشقان را که بود بادهٔ احمر در سر

نبود یک نفس اندیشهٔ کوثر در سر

که بود جام با یار نهد لب بر لب

که بود شانه که با دوست کند سر در سر

روز محشر که چو لاله ز زمین برخیزم

باشدم داغ بتان در دل و ساغر در سر

جان بدادیم و همان غُصهٔ جانان در دل

سر فشاندیم و همان آتش دلبر در سر

در سرم سرّ غم توست و کسی را به جهان

در نیفتاد ازین فکر نکوتر در سر

چشم بازش ندهد دور فلک چون نرگس

هر که را هست به عالم هوس زر در سر

ناصر و کوی مغان، زاهد و سودای بهشت

جامه بردوش نکو باشد و افسر در سر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۷آتش افروزی کنی بر سوخته عودم دگر
  2. شمارهٔ ۳۷۸ساقی سبک‌ آن رطل گران را به من آور
  3. شمارهٔ ۳۷۹آسان شود به صبر همه کار غم مخور
  4. شمارهٔ ۳۸۰چشمان تو کشیده کمان و گشاده تیر
  5. شمارهٔ ۳۸۱عاشقان در دو جهان ذکر شما باد به خیر
  6. شمارهٔ ۳۸۲ای به خوبی بر همه خوبان امیر
  7. شمارهٔ ۳۸۳از چهره چه رنگی‌ست که آمیخته‌ای باز
  8. شمارهٔ ۳۸۴پیش ما خاک آستان نیاز
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.