پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۰

آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید

ماجرائی‌ست که آن را نتوان گفت و شنید

گفتم از خون جگر نامه نویسم جائی

که به گرد در او باد نیارد گردید

چون به سوداست مرکّب همه خون در تن من

بر ورق از قلمم نقطهٔ  سودا بچکید

خامه را ز آتش من دود همی رفت بر سر

نامه بر خویشتن از درد دلم می‌پیچید

نکنم قصهٔ دل عرض که طولی دارد

از صبا پرس که از زلف تو شب‌ها چه کشید

آه سرد از دل من جَست و به گَردَش نرسید

اشک من گرچه بسی در پی او گرم دوید

ناصرا قصهٔ شیرین تو قند مصر است

از سمرقند شد و تا به بخارا برسید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۲گر شود با من ز لطف آن مه‌رخ عیّار یار
  2. شمارهٔ ۳۷۳دیده باغ است و لاله صورت یار
  3. شمارهٔ ۳۷۴مرا یکدم وصال او ز عمر جاودان خوشتر
  4. شمارهٔ ۳۷۵عاشقان را که بود بادهٔ احمر در سر
  5. شمارهٔ ۳۷۶زان لب و دندان چون لعل و گهر
  6. شمارهٔ ۳۷۷آتش افروزی کنی بر سوخته عودم دگر
  7. شمارهٔ ۳۷۸ساقی سبک‌ آن رطل گران را به من آور
  8. شمارهٔ ۳۷۹آسان شود به صبر همه کار غم مخور
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.